|
|
|
کاغذ و قلم اسراف میکنم تا الفبای شعر بیاموزم ,
استفاده از خط خطی هایم با ذکر نام بلامانع است
morteza.abbasizadeh@yahoo.com |
|
:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin
:: مرورگر: Netscape :: ورژن: (K :: وضوح نمايش: 1280 در 720پيکسل :: جاوا: غير فعال
|
|
|
|
|
به دست باد میدادم , بسویت قاصدک ها را
و هی دنبال میکردم , دمادم روزنک ها را
بروی صورتم از غم , نشته نقش تنهایی
تو از این چهره زردم , جدا کن غمبرک ها را
فلک با حیله میخواهد , تو را از من جدا سازد
بیا از بیخ و بن برکن , بساط این کلک ها را
کویر خشک و سوزانم , همیشه غرق در گل بود
اگر سیراب میکردی , به قلبم این ترک ها را
نمی دانی که از مهرت , دلم اغشته در خون است
مزن با این جدایی ها , به زخمم ناخنک ها را
نه تنها در ره عشقت , منم سرگشته و شیدا
تو مجنون ساختی حتی , تمام شاپرک ها را
نمی خواهم که دنیا را , ببینم بی تو یک لحظه
ببار ای اشک خونینم , بپوشان مردمک ها را
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در پنج شنبه 10 فروردين 1391 |
یک نظر |
|
|
|
به حرمت عزل کمی , نگاه را روانه کن
نگاه چشم خویش را , به شعر من نشانه کن
ببین که در غیاب تو , کلام و واژه سوخته
تمام محتوا ی من , مرا پر از ترانه کن
بهانه شد سرودنم , که با تو گفتگو کنم
تو هم سروده مرا , برای خود بهانه کن
خیال بی تو زیستن , مرا به مرگ میبرد
بهار زندگانیم , درون من جوانه کن
بیا به رسم دلبران , کمی به من نگاه کن
فقط برای لحظه ایی , نگاه دلبرانه کن
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در سه شنبه 8 فروردين 1391 |
نظر بدهید |
|
|
اگر با چاه گویم درد ..... |
|
|
نمیدانم چرا شبها , دلم ناگاه میگیرد
گلویم را غمی جانسوزو بغض اه میگیرد
شبم تاریک و دردم لاعلاج و سینه ام پر خون
همیشه وقت تنهایی , دلم چون ماه میگیرد
خداوندا برایم راهی از بیراهه پیدا کن
که هرجا رهسپارم , غم برویم راه میگیرد
نمیدانم , چگونه این همه غم در دلم جا شد
اگر با چاه گویم درد , قلب چاه میگیرد
شکایت میکنم هر لحظه از غم , بسکه بی تابم
گمان دارم دل غم هم , زمن گه گاه میگیرد
مکن در پیش درویشان , حکایت از دل تنگم
که از این درد بی درمان , دل هر شاه میگیرد
(رها) را با دلی پر غم , رها کن تا رها باشی
مخوان اشعار تلخم را , دلت ناخواه میگیرد
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در یک شنبه 6 فروردين 1391 |
یک نظر |
|
|
|
برای از تو نوشتن , غزل بهانه شده
و خون واژه درون رگم روانه شده
برای از تو نوشتن چقدر دلتنگم
اگرچه پیکر من جای تازیانه شده
برای از تو نوشتن لب مرا بستند
دوباره بغض فرو خورده ام کمانه شده
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 5 فروردين 1391 |
نظر بدهید |
|
|
تا کی سخن درد , گرفتار فنون است؟ |
|
|
اشعار من از قاعده شاید که برون است
اما هدفم گفتن اسرار درون است
نه شاعر مشعوفم و نه قافیه پرداز
تنها سخنم از دل اغشته به خون است
قاموس دلم پر شده از حرف نهفته
انقدر زیاد است که از سینه فزون است
باید که از این درد نهان پرده گشایم
ان وقت که باید به غزل گفت کنون است
حرف دل من حرف تو هم هست ولیکن
تا کی سخن درد گرفتار فنون است؟
در مبحث اشعار نه این دغدغه ی من
این بحث طویلی ایست که افزون به قرون است
بیهوده مکن سفسطه ای شاعر بی ذوق
انگار که عقل تو گرفتار جنون است
...............................
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در دو شنبه 20 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
نظر اگر به نقد شد , سروده ناب میشود
به غیر از این اگر شود , غزل حباب میشود
تمام شاعران اگر, به نقد رو بیاورند
غزل شکوفه میکند , دوباره باب میشود
به بیت پخته رو نما , که مایه ی شعف شود
هرانچه کال و خام شد , بدان عذاب میشود
سخن به محتوا بگو, به رسم کیمیا گری
که گر سخن عزیز شد , درون قاب میشود
اگر به ناشیانگی , بنای خود بنا کنی
ز بعد پیش لرزه ای , ز بن خراب میشود
نه ناب شد , نه قاب شد , عذاب شد , خراب شد
حباب شد سروده ام , دلم کباب میشود
رها کن این سخن (رها) , که درد سر گرفته ام
وگرنه هرچه گفته ای , فزون حساب میشود
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در چهار شنبه 19 بهمن 1390 |
3 نظر |
|
|
(رها با این غزل گفتن , به ریش ظلم میخندی |
|
|
نه ارامش , نه اسایش , نه قلب ارزومندی
نه امیدی به فردائی , نه حتی رنگ لبخدی
به جرم زندگی کردن , به حبس خویش محکومیم
همه از درد پوسیدیم , چه زندانی , عجب بندی
کجای ماجرا هستی , که ماتم را نمی بینی ؟
من از هر کس که پرسیدم , ندیدم هیچ خرسندی
تمام درد این عالم , بجانم شعله افکنده
و من در سوز این اتش , شدم مانند اسپندی
غزلهای مرا هر کس , به درک خویش میخواند
یکی گوید که مجنونی , یکی گوید هنر مندی
بخوان هر گونه میخواهی , ولی مفهوم را دریاب
برای گفتن دردم , زدم هر گونه ترفندی
سخن از درد این مردم , به شعرو نثر میگویی
(رها) با این عزل گفتن , به ریش ظلم میخندی
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در دو شنبه 19 بهمن 1390 |
یک نظر |
|
|
شدم کبوترو او , همچو مرغ شاهین است |
|
|
ترانه بی تو , غزل بی تو, شعر غمگین است
نفس کشیدن دور از تو , اه سنگین است
نفس نمیکشم این , دردو رنج اجباریست
ولی خیال تو در سر , به درد تسکین است
برای از تو نوشتن , چقدر مشتاقم
نه این زمانه , که این اشتیاق دیرین است
همیشه یاد تو هستم , تمام ثانیه ها
اگر چه یاد تو یک لحظه , افت دین است
به دل نشیند اگر این سروده ام , از توست
که یاد عشق تو بر هر سروده , اذین است
در ارزوی دیدن رویت سپید شد مویم
نشد میسرم اما , چقدر شیرین است
سروده ایی که به یاد تو واژه میسازد
همیشه پر ز مفاهیم و پر مضامین است
ولی ز دست غمت روزو شب گریزانم
شدم کبوترو او همچو مرغ شاهین است
هزار مرتبه گفتم بخود مگو از غم
(رها ) مگر که به گوش تو همچو یاسین است؟
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در چهار شنبه 18 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
کاش امشب , عمر باقی مانده , پایان میگرفت |
|
|
قلب پر احساس من با دردو غم پیوند شد
زندگی منهای تو , مانند زندان بند شد
تا کمی باور کنی شمع وجودم سوخته!!
گاه گاهی , این غزلها , همره سوگند شد
عهد کردی تا که ماهی , لااقل یک مرتبه
حال و احوالی کنی , ماه تو اما چند شد
جان هر کس دوستش داری , به یادم بوده ایی؟
یا جواب این سوال من , کمی لبخند شد!!
زنده بودن بی تو باور کن , برایم مشکل است
بی من اما , زندگی کردن برایت قند شد
بغض سنگینی گلویم را فشرده , صبر کن
عذر میخواهم ولی , گویا دلت خرسند شد
کاش امشب عمر باقی مانده پایان میگرفت
تا خبر اید (رها) دیگر رها از بند شد
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در سه شنبه 18 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
شاید که سرشته اند از غم , در روز تولدم گلم را |
|
|
در قالب شعر میسرایم
اسرار نهفته ی دلم را
میگویم از این به بعد تنها
با خویش تمام مشکلم را
از بسکه درون سینه من
پر از غم و درد روزگار است
شاید که سرشته اند از غم
در روز تولدم گلم را
این موج پر از غرور غمها
عصیانگرو مست و بی ترحم
انگار به قصد یا که اجبار
ویرانه نموده ساحلم را
از دست زمانه دل گرفته
انگونه که کام , کام تلخ است
مردود شدم در این سرودن
صفر است , ببین معدلم را
اینجا همه گرم خویش هستیم
نزدیک همیم و دور از هم
یک لحظه چراغ روشن عشق
روشن ننمود محفلم را
پیغام مرا به غم رسانید
گویید همیشه شرمسارم
شرمنده از این گرانی جان
ازار رسانده قاتلم را
این چند زمان مانده عمر
بیهوده هدر مکن که روزی
از دست دهی , زنی به اتش
مانند منی که حاصلم را
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در سه شنبه 18 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
بسکه خوردم زهر , کاری , زهر نیست |
|
|
زندگی در کام من , جز زهر نیست
انتظاری بیش از این , از دهر نیست
دیده می بارد , چونان رودی روان
اشگ من , کمتر از اب بهر نیست
زیر لفظی بر عروسان میدهند
نو عروسان چمن را مهر نیست
اشتی با خصم دنیا میکنم
چونکه در اینه ما قهر نیست
ره به سیلابم که ویرانتر شوم
نیست ما را طاقتی , در نهر , نیست
زنده ام گر من از این ایام تلخ!!
بسکه خوردم زهر , کاری , زهر نیست
اسمان هم , بر (رها) هر شب گریست
چون تو دلسنگی ,کسی در شهر نیست
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در سه شنبه 18 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
فرصت کم است , صحبتی از قیل و قال نیست
حتی برای گفتن بیتی , مجال نیست
پر , باز کن , از این قفس تن به اسمان
پرواز کن , به اوج رسیدن , به بال نیست
بشنو , صدای هق هق مولا , به نیمه شب
عیشی دگر به وسعت این شور و حال نیست
خواهی اگر رها بشوی , دامنش بگیر
گر او کمک کند , تن خاکی وبال نیست
قدر و مقام هم , که فزون از ملایک است
ساکن شدن به عالم بالا , محال نیست
ره توشه ایی برای خودت دست و پا نما
دارایی وجود , به مال و منال نیست
گفتم به خویش , اول و دوم , به خویش باز
جان (رها) حقیقت است , گمان و خیال نیست
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در سه شنبه 18 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
فراق , قصه مرا , میان کوچه جار زد |
|
|
بیاد تو .. کلام من .. چقدر پر بها شده
بیا بخوان غزال من .. سروده دلربا شده
هرانچه بی تو گفته ام .. همیشه ناتمام بود
و یا اگر تمام شد .. مثال شوربا شده
تمام نا تمام من .. بیا مرا تمام کن
که بی تو لحظه لحظه ها .. به جان من بلا شده
فراق قصه مرا .. میان کوچه جار زد
چگونه پرده افکنم .. به راز بر ملا شده؟
غربیگی نکن دگر .. گمان مبر که لحظه ایی
به غربتی که ساختی غریبه اشنا شده
قرار مان جریمه شد .. بدون شرط تا ابد
میان مان اگر کسی .. از ان یکی جدا شده
جریمه میکنم تورا .. به بوسه ایی به کنج لب
نگو به خویشتن که این .. (رها) چه بی حیا شده
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در دو شنبه 3 بهمن 1390 |
یک نظر |
|
|
کاش میشد پاک کرد , این لکه های زرد را |
|
|
با شما میگویم اینجا .. قصه ایی پر درد را
داستان و ماجرای سارقی ولگرد را
مینویسم گاه گاهی .. دردها را با غزل
میکشم در چالش این دزدان بس نامرد را
سارقان شعر .. حیوانات بی اصل و نصب
میبرند از شاعران .. یکباره دستاورد را
عذر میخواهم که ناگه از ادب خارج شدم
چاره ایی دیگر ندارم .. جز به جنگی سرد را
نیست قانونی مگر .. در سرقت ابیات و شعر؟
تا که لاقل ترسشان باشد .. از ان پیگرد را
یا به شستن .. یا به قانون .. یا به راه دیگری
کاش میشد .. پاک کرد این لکه های زرد را
دردی از دل بود امشب دوستان اشعار من
یا که شاید صحبت بسیاری از همدرد را
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در دو شنبه 3 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
اساس و پایه ظلمت , همیشه رو به فناست |
|
|
رسید .. فصل بهارو.. شکوفه امید
رسیده لحظه ی پایان غیبت خورشید
به گوشه رفت و .. نهان شد .. به ذلت و خواری
شب سیاه .. که از .. رقص نور میترسید
شکست موج سکوتِ .. نشته بر این شهر
صدای بانک موذن .. به گوش می پیچید
در ان هوای ملقب .. به گرگ و میش ان دم
سپیده سر زدو .. بر شام تیره میخندید
شکست ظلمت شب .. چون نوید روز امد
شعاع نور کند شام تیره را تبعید
اساس و پایه ی ظلمت .. همیشه رو به فناست
نه این زمانه !! که در هر زمانه .. بی تردید
مرور بیت ششم .. خود مرا به وجد اورد
دوباره باز بر ان نکته میکنم تاکید
نه ظلم ماندو نه ظالم .. عجب از این دارم
که دیده اندو نکردند .. در نظر تجدید
(رها) سروده رها کن .. که شام در راه است
دوباره این سیاهی شب .. میکند تو را تهدید
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در دو شنبه 3 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
که درک حرف نهان , افتخار میخواهد |
|
|
در اوج قله سرودن .. وقار میخواهد
شکار واژه ولی .. ماندگار میخواهد
برای انکه درختی .. به بار بنشیند
به غیر باغبانش .. بهار میخواهد
اگرچه میشکند از سکوت.. فریادم
عبو مطلق از ان .. چوب دار میخواهد
برای گفتن حق .. این زبان سخنگو شد
وگرنه عضو اضافی .. چه کار میخواهد؟
سوار اسب غزل .. کوله باری از واژه
در این زمانه کسی رهسپار میخواهد
بیا بخوان سخنم را به درد دلهایت
که این سروده دلی داغدار میخواهد
نگو که این غزل از محتوا تهی بوده
که درک حرف نهان .. افتخار میخواهد
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در دو شنبه 3 بهمن 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
شاید ز خاطرت رفتم ، یا برده ای مرا از یاد
لعنت به این جدایی که ، در بین ما دوتا افتاد
بعد از تو روزو شبهایم ،غمگین وسردو رنج اور
کردم سکوت تا امروز ، اما سکوت پر فریاد
باور نمی کنی اما ، باور بکن که ویرانم
ویرانه ای بنا کردم ، در کنج نا کجا اباد
پیشی گرفتم از مجنون ، من در جنون عشق تو
شد کوه، اب از دردم ، شد ثانی رها فرهاد
دور از تو زنده ام اما ، این زندگی چو زندان است
ای کاش میشدم امشب ، دیگر از این قفس ازاد
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 23 مهر 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
درست لحظه ی بر پا شدن زمین خوردم
درست لحظه شادی دوباره افسردم
کجای حادثه بودی که بی خبر ماندی
زبسکه درد کشیدم درون خود مردم
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 23 مهر 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
مگذار دلم اینهمه دلتنگ تو باشد
مگذار که در حسرت یک زنگ تو باشد
مگذار که در سینه غمت لانه بسازد
مگذار دگر بار هماهنگ تو باشد
مگذار کنم توبه و مانند تو گردم
مگذار دلم همچو دل سنگ تو باشد
مگذار که ایینه دل زنگ بگیرد
مگذار رها لحظه ای همرنگ تو باشد
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 23 مهر 1390 |
یک نظر |
|
|
|
بیقرارم چون تو، دریا دل کجاست
ناخدای عشق من‘ ساحل کجاست
اشنایی با تمام واژه ها
شعر من اندوه را قابل کجاست
این غزلها فعل را افسرده کرد
مانده ام در خویشتن فاعل کجاست
مرگ من نزدیک، نزدیک من است
خود ندانستی رها قاتل کجاست
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 23 مهر 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
بگذار لبم بسته وخاموش بماند
این بغض گره خورده فراموش بماند
مگذار که اسرار نهان فاش کنم من
بگذار دگرباره فراموش بماند
هر لحظه به یاد تو دل غمزده خون شد
بگذار که یاد تو در اغوش بماند
هر چند که سنگین و گران است ولیکن
بگذار مرا بار تو بر دوش بماند
با یاد توبیهوشم و با یاد تو درهوش
بگذار رها یکسره مدهوش بماند
بگذار رها یکسره مدهوش بماند
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 23 مهر 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
شکست حرمت شبهای عشق ورزیدن
کنار پنجره ماندن ستاره را دیدن
هزار صحبت ناگفته در دلم مانده
دگر چه فایده دارد زدرد نالیدن
رسید فصل زمستان و غنچه پرپر شد
چگونه باید ازاین باغ خشک گل چیدن
ز اشک چشم رها گریه هم به تنگ امد
چه انتظار ز لبها به شوق خندیدن
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 23 مهر 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
الهی الهی . تو که مثل ماهی دلم را پناهی مرا تکیه گاهی
نیفتی به چاهی . ودر جایگاهی کنی پادشاهی...
چرا گاه گاهی ؟ ولو اشتباهی زچشم سیاهی
نکردی نگاهی؟ توبربی پناهی .
نترسی ز راهی ؟ رها با سپاهی سپاهی ز اهی کند کوه کاهی ؟
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 23 مهر 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
کاش بودم شاخه ای گل در رهت
زیر پایت تاج بر سر میشدم
کاش بودم غنچه ی نشکفته تا
در قدمهای تو پرپر می شدم
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در شنبه 23 مهر 1390 |
یک نظر |
|
|
|
بنشسته بی تو بغض غمی در برابرم
دیگر توان نمانده به رویم نیاورم
چیزی نپرس دگر , که امیدی نمانده است
افتاده بر شماره نفسهای اخرم
باور بکن فقط به یاد تو من زندام ولی
موج غم است ودردو به رویش شناورم
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در جمعه 15 مهر 1390 |
نظر بدهید |
|
|
|
فرو رفته ام تا گلو زیر درد
خوشا مرگ داغی در این فصل سرد
کمر تا کمر استخوانم خمید
رها بی تو شد شاعری کوچه گرد
به تو میرسم! عین خوش باوریست
تو یک روز زوجیو من روز فرد
نه تنها تو از دست من خسته ایی
قفس هم مرا از خودش کرده طرد
ببین مرگ با ان همه تلخیش
به جسم ضعیفم نگاهی نکرد
غم عشق شیرین و لیلا نگر
که با جان فرهادو مجنون چه کرد
|
شاعر
مرتضی عباسی زاده در جمعه 15 مهر 1390 |
نظر بدهید |
|
صفحه قبل 1 2 3 5 ... 6 صفحه بعد
|
|